حکایت

آورده اند که ، مردی در راهی می رفت و درمی چند در آستین داشت ودر عقیدتش خلل بود . یکی او را گفت: کجا می روی  ؟ گفت :درمی دارم،  به خز فروشان می شوم تا خزی بخرم . گفت : بگو ان شا الله ! گفت : به انشا الله چه حاجت است ؟ که زر بر آستین است و خز در بازار ! او بگذشت . در راه طراری به وی بازخورد و آنم زر به حیلت ببرد . چون آن مرد واقف شد که زر ببرد ه اند خجل وار باز گشت و به اتفاق هم آن مرد به او باز خورد و گفت : هان !خز خریدی ؟ گفت : زر ببردند ان شا الله . گفت : اشتباه کردی ،ان شا الله در آن موضع باید گفت تا فایده دهد

/ 2 نظر / 43 بازدید
رويا

سلام خوبي؟ چند روز پيش يکي از دوستام سايت زير رو بهم معرفي کرد که باهاش تبادل لينک کنم من فکر کردم تاثيري نداره ، ولي بعد از اين که وبلاگم رو توي اين سايت و سايت هاي شبيهش لينک کردم هر روز بازديد وبلاگم زياد ميشه. خواستم اين سايت ها رو به تو هم معرفي کنم . حتما تبادل لينک کن چون لذت وبلاگ نويسي تو آمار بالاست.

علی

این اثر برای آقای سمعانیه ولی میشه بگین اسم کوچک آقای سمعانی چیه چون به تعداد زیادی سمعانی وجود داره. لطفا راهنمایی ام کنید.مرسی