آورده اند که ، مردی در راهی می رفت و درمی چند در آستین داشت ودر عقیدتش خلل بود . یکی او را گفت: کجا می روی  ؟ گفت :درمی دارم،  به خز فروشان می شوم تا خزی بخرم . گفت : بگو ان شا الله ! گفت : به انشا الله چه حاجت است ؟ که زر بر آستین است و خز در بازار ! او بگذشت . در راه طراری به وی بازخورد و آنم زر به حیلت ببرد . چون آن مرد واقف شد که زر ببرد ه اند خجل وار باز گشت و به اتفاق هم آن مرد به او باز خورد و گفت : هان !خز خریدی ؟ گفت : زر ببردند ان شا الله . گفت : اشتباه کردی ،ان شا الله در آن موضع باید گفت تا فایده دهد